تبليغاتX
شبهای یلدایی

شبهای یلدایی

همه ی درد من این است؛یک نفر در زندگی من هست که نیست....!

روز حساب

میگویند یک روزی هست ..
که چرتکـه دست میگیرند و حساب و کتاب میکنند ...
و آن روز تـــو باید تــــاوان آن چه با من کردی را بدهی!
فقط نمیدانم ....

تاوان دادن آن موقع تـــو ، به چه درد من میخورد لعنتی

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390 ساعت 22:38 توسط مهسا |

به درک....

دِل كَندَن اَز تــُ

با هَمه عِشقي كـِ داشتَم

مَن و بــِ جايي رِسوند

كـِ حالا تو چِشمايِ يِكي زُل بِزَنَم و بِگَم :

عاشِقَمي ؟؟؟

خب بـِ دَرَك !!!

-----------------------------------------------

پ.ن.  وفای همه اونایی که دیروز با یه تبریک یادم کردن و جواب من جز خنده ی تلخی بیشتر نبود...

جدا شدن از تو هرچی تاثیر بد داشت برا من این مزیت رو داشت که تو این مدت بازیگر خوبی شدم

انچنان حفظ ظاهر میکنم....  نمونش دیشب....منتظر بودم تنها شم تا نقاب خوده خوده واقعیم رو بذارم.

چه راحت بودم وقتی کسی نبود کنارم... تنهای تنها  

هه....

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390 ساعت 12:13 توسط مهسا |

با من چه کردی؟

می بینی سکوتم را؟

می بینی نداشتنت چه بر سر فریاد خاموشم آورده است؟

می بینی دیگر رویای داشتنت هم نمی تواند تن لرزه های شبانه ام را آرام کند

می بینی هق هق نگاهم چه سرد بر دیواره ی همیشه جاودانه ی نبودنت مشت می زند؟

می بینی؟؟

دیگر شانه هایم تاب تحمل خستگی هایم را ندارد...

دیگر چیزی از کوله ام باقی نمانده...

می بینی درماندگی ام را؟

+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390 ساعت 16:4 توسط مهسا |

یلدا...

برگهای پاییزی رقصان اند

در دستان سرد باد

چو من در دستان ستبر زندگی

میدانی .....

این روزهایم همه اش سرشار از دویدن است

به کجا چنین شتابان؟

خود نیز نمی دانم

 

دیشب یلدا بود  ...

و من از یلدای با او بودن هم خاطره دارم .....

آری٬ درست حوالی شب یلدا بود ...

که از دلش بیرونم کرد

که از خانه ام آواره ام کرد ...

آری شب یلدا بود

که گریستم و گریستم

و با همه وجودم درد بی کسی را چشیدم .....

شب یلدا بود ...

شب یلدا ...

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390 ساعت 17:29 توسط مهسا |

شب رفتنت....

شب رفتنت . . .

   بغض،غصه را به خانه ام راهي كرد

       گريه مرا درخود گرفت

             خاطره ، وعده هاي ديرينه ات را به تصوير مي كشيد

                  لبهايم، جاي بوسه هاي هرگز نكرده ات را به باد سپرد

                        دلم، محو سكوت شده بود

                              هيچ نمي گفت. . . . فقط سكوت !

                                     نگاهم، در حسرت برگشت نگاهت مرد . . . ! ! !

                                             شب رفتنت انگار...

                                                    صبح، خيال آمدن نداشت . . . . . . . . . .

-----------------------------------------------------------------------------------

 مثه امشب بود.یادته؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ساعت 22:8 توسط مهسا |

تا ابد دوستت دارم....

 

ميخواهم دعوتت كنم



به خيابان پاييزي دلم



مثل يك جاده بي انتهاست



خيس از نم نم اشك.



حواست باشد كه برگها را لگد نكني



... هر كدام از انها تكه اي از احساس منند



كه گاهي با باد بي مهري اشنايي



غريبه  بر زمين ميافتند.



يادت نرود



دوستت دارم تا ابد......

-------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن.یه دنیا ارامش داشت شنیدن صدات

پ ن.خوندمش عجیب بود برام به هر حال ممنونم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390 ساعت 18:22 توسط مهسا |

محرم

دو سال پیش بود٬ عزاداری من در محرم.

طبل ها می کوبیدند و اشک های من فرو میریختند٬

زنجیر ها می زدند و قلب من نمیزد٬

هر نفسم حسین بود و هر قدمم.

یک چشمم خون بود و یک چشمم اشک.

شب و روزم یکی بود و سیاه

من بودم و ماتم خاطرات

.

.

.

 

شام غریبان شد...

چه شبی بود برام...

شمعی به نیت او روشن کردم

برای خوشبختیش

دعا کردم و شمع را محکم گزاردم

هنوز چشم بر نداشته بودم که شمع افتاد

همه نگاهم کردند

یکی گفت: مصلحت نبوده

و من غرق در فکر می اندیشیدم:

مصلحت را ما تعیین میکنیم

قسمت را ما تعیین میکنیم

اراده آدمی همان است که حسین را به کربلا کشاند

و ای کاش ما میدانستیم قدرت روحمان چقدر عظیم است.

……………………………..

محرم شده.حالا اشکام رو با خیالی اسوده رها میکنم.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390 ساعت 21:42 توسط مهسا |

رفتی..

 

چگونه رفتی؟چگونه توانستی مرا در دنیایی غریب تنها بگذاری و بروی؟

چگونه توانستی قلب عاشقم را در میان سیاهی ای که همه جای

دنیا را پر کرده جای زیبایی هارا گرفته تنها بگذاری و بروی؟

مگر چشمان بارانی ام را ندیدی؟

مگر احساسم را درک نکردی؟یا صدای شکسته شدن قلبم را نشنیدی؟

مگر دستان سردم را لمس نکردی؟

پس ـ پس چرا رفتی؟

اما ـ اما می دانم که مرا دیدی و رفتی.حال زارم را دیدی

حال زارم را دیدی و اعتنایی نکردی.

همین عذابم میدهد.

ای کاش اگر قرار رفتن داشتی مرا اینگونه شیدای خود نمی کردی.

اما باورکن این عذابم می دهد که تو

  اشکهای بی پایانم را دیدی و رفتی ...........

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.میترسم

+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390 ساعت 20:29 توسط مهسا |

دلتنگی....

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . 

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390 ساعت 17:31 توسط مهسا |

کاش

کاش پیش من بودی
کاش دستانت در دستانم بود
و لطافت هزار ابر سپید بهاری را
در دست داشتم
و در اوج خوش بختی پرواز می کردم
کاش می توانستم به چشمانت نگاه کنم
و با هر نگاه من
هزار هزار واژه ناگفته عشق را
به یک باره به سوی
تو
روان می کردم
و با هر نگاه تو

شادی در چشمان من می جوشید
کاش می توانستم صدای گرم
تو را بشنوم
تا چون آبشاری از نغمه های روح انگیز
بر عمق جانم جاری گردد
و همه غم های فراق را بزداید
کاش پیش من بودی
من با گرمای عشق
تو زنده ام
چه زیباست
که
تو
تنها نیاز من باشی
و چه عاشقانه است
که
تو
تنها آرزویم باشی
و چه رؤیایی است
این لحظه های ناب عاشقی
و من همه زیبایی عاشقانه و رؤیایی را با فقط با
تو حس می کنم
و اگر غروری در من هست غرور عشق به
توست

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ساعت 11:21 توسط مهسا |

این منم....

بی انصاف

چشمان بسته ات را باز کن

ببین

این منم...

با چشمانی بی سو

با دستانی لرزان

با موهایی سپید

با قامتی خمیده

دنیایم را فدای سرت کردم

و تو دست به سرم کردی

این منم...

همان دخترک دیروزم

که در باغ عشق تو خشکیدم

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ساعت 22:15 توسط مهسا |

من...

من هنوز چشم انتظارم.....

من براي بغض صداي تو دل تنگم و براي چشمان تو ميميرم....

من تو را با عشق لمس ميكنم!!!

وبا تو به گذشت زمان عشق مي ورزم

و بي تو به گذشت زمان افسوس مي خورم!!!

من عاشقت خواهم ماند.....                                  

                                                بي انكه بداني....

    دوستت خواهم داشت بي انكه بگويم....

  دردودل خواهم كرد بي هيچ كلامي....

           در اغوشت خواهم گرفت بي هيچ نشاني!!! 

      شايد  اينگونه  احساسم

نميرد وقتي  

از تو دورم!!!

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390 ساعت 22:1 توسط مهسا |

تقویم زمان

گم شده ام در روزگار تنهایی خویش....

در میان انبوه ورق های تقویم روزگارم

هر روز صبح که یک ورق تقویم خود را به جلو میبرم نگاهی با حسرت به روزهای خط خورده می اندازم

باز هم یک ورق از روزهای خوب با هم بودنمان دورتر شدیم..

قطر این ورق های خط خورده شاهد روزگار تنهایی من است...

چگونه این انتظار را تاب اورده ام؟!

چگونه؟؟؟

اما نه...

شاید در طرف دیگر تقویم زمان

که هر روز یک قدم به ان نزدیکتر میشویم

ورقی باشد برای دوباره با تو بودن!

شاید.........

......................................................................................

پ.ن:  گاهی ادم خودشو وقف کسایی میکنه که ارزش یه لحظه فکر کردنم ندارن...

متاسفم

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390 ساعت 16:18 توسط مهسا |

خط جدایی

اينجا
سرِ خط جدايي
پايان قصه ي منو توست.
پايان خشكيدن همه درياهايي كه
به نگاه تو ختم ميشد.
من اين كتاب زندگي را بارها و بارها
با خيال تو ورق زده بودم
اما
سطر جدايي را
در هيچ جاي آن نخوانده بودم
من از كتاب عشق سرمشق مي نوشتم
سر مشقهايي كه حالا
در ابتداي پايان كتاب
براي نبش قبر اشكهايم تيشه شده اند
باز هم تكرار قصه ي
تجربه كردنِ تجربه شده ها...!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ساعت 13:12 توسط مهسا |

باران.....

باران آرزو بود...

چتر بهانه و با تو بودن دلیل تمام دلتنگی هایم...

 چترم را به دست تو میدهم و تو چه بی توجه به من میروی و میروی و میروی...

 نگاهم کن...

 ببین چه معصومانه زیر باران خودخواهیت خیس میشوم ...

باران...

بهانه ی زیبائیست برای در آغوش کشیدنت...

اما سهم من از باران فقط و فقط لمس دستانت بود به رسم عادت همیشگیم در خیال ....

تو رفتی و من...

نرو

 برگرد و نگاهم کن شاید التماسم را بخوانی از چشمانی که عاشقانه بودنت را گدایی میکند...

 برگرد و نگاهم کن

  این اشکهای من است که ماندنت را آرزو میکند

وتو چه بی رحمانه اشکهایم را با باران اشتباه گرفتی....

 

+ نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390 ساعت 23:33 توسط مهسا |

گذشته

گذشته در چشمانم مانده است

عبور ثانیه ها ی رد شده در تمام نگاه هایم مشهود است

چشمانت را با شقاوت تمام به روی حقایق بستی

صبور میمانم و بی تفاوت می گذرم

که نفهمی هنوز هم دوستت دارم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ساعت 16:14 توسط مهسا |

!

عزیزم شبهای من

خلاصه میشود در ورقهای دفترم

میان انبوه خاطراتم با یک فنجان قهوه تلخ

یک علامت تعجب بزرگ مقابل باورهایم!

اما...

تو...

کجای شبهای من جا خوش کرده ای؟؟!!؟؟

که شبهایم

اینگونه به سان یک قرن میگذرد؟؟

.

.

پ ن: هه شرمندگی به کجای درد من میخوره؟!

+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390 ساعت 16:26 توسط مهسا |

امشب چنانم....

محبوب من

امشب چنان دلتنگ و ملولم

که هیچ کس جز تو آرام بخش دلم نیست

امشب چنان تشنه ام

که هیچ چشمه ای جز تو

یارای سیراب کردنم را نیست

امشب چنان مشتاقم

که گرمای شوقم،

خورشید را خوار میدارد.

و امشب چنان آرزویت را دارم

که همه آروزها را در پای تو سر بریده ام

آری

محبوب بهتر از جانم

امشب چنانم که فقط تو میدانی

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390 ساعت 16:15 توسط مهسا |

  آنروز ..

تازه فهمیدم ..

در چه بلندایی آشیانه داشتم...

 وقتی از چشمهایت افتادم...

هنوز دست و پای دلم درد می کند ..

چقدر شکستن سخت است ...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389 ساعت 11:54 توسط مهسا |

یک سال گذشت !

 اکنون که می نویسم از تمام شب های تنهایی ام تنها ترم

از تمام دلتنگی ها دلتنگ ترم

درست نمی دانم  بر من هویداست یا شایدم نیست  که
 
 در مسیر زندگی ات روانه خواهی شد

و شاید هیچ گاه من در خاطرت نمانم

و من بی شک هر جا که باشم نشانی از تو دارم که

 با تو بودن را برایم زنده می کند...

تو می روی ومن با لبخند بدرقه ات می کنم

 من می مانم و کوله باری از احساس تنهایی

می مانم باز هم مثل  همیشه

اما می دانم

در تنهایی هم

با من هستي  .........

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 ساعت 13:38 توسط مهسا |

بی تابم

شب شده نازنینم ، دلم سخت ازین شب گرفته

آه بی تابم

شورش کابوس های شبانه

آرام ِ دقایقم را خیس کرده

بیزارم ، از رؤیای نبودنت بیزارم

فریاد نبودنت در صدایم بغضی شده دلگیر

هوای ثانیه هایم مواج است و طوفانی . . .

دریای دلم چگونه قرار گیرد

که قرار بی قراری هایش ساز رفتن می نوازد !؟

کاش پای رفتنت سست شود . . .

کاش نگاهت به یاد خاطره هامان لحظه ای بارانی شود . . .

نمیدانم پشت پلک خیس کدام پنجره

دلم گرفت از نبودنت !

نمیدانم ، هیچ نمیدانم . . .

با تمام دل نگرانی هایم معامله کرده ام

چشم های خیسم را داده ام

تا دمی معصوم ِ نگاهت را بخرم

نمیدانستم قمار چشم هایت کار من نیست !

مشتی امید آورده بودم

و دلی خوش به بازی

اما . . . خودت خوب میدانی

که همیشه بازنده ی خوبی بودم

همیشه . . . همیشه !

از آن همه امید کوله باری تنهایی برایم مانده

و خرواری سکوت . . .

سکوت میکنم تا کسی راز دلم را با تو نداند

سکوت میکنم تا حرفی برای نگفتن باشد

حرفای نگفتنم آنقدر زیادند

که شب های بارانی و مهتابی در مقابلشان کم آورده اند

حرف های نگفتنم را تنها برای تو نگاه داشته ام

تا شاید روزی . . .

آه نه! شاید کدام روز ؟!

تا به کی پتک نیامدنت بر دقایق انتظارم کوبیده شود ؟

"کدام درد مرا میشناسی ای رفته؟ کدام ؟ "

باید باور کنم که رفته ای ، باید !

نباید بازهم خام خیال چشم هایت شوم

آری باید فراموشم شوی

باید حال که نیستی خیالت تنهایم گزارد !

باید تو را تازه تر بنامم:

"آرزوی سوخته" یک رویای قدیمی !

باید هایم را نگاه معصومت

که از قاب عکس مرا می نگرد شسته

یادم رفت قرارمان این بود که بایدی نباشد

گرچه نبایدهامان باید شد !

این شب ها سرد شده ام

سرد ِ سرد

به سردی ِ یک قهوه ی تلخ


باید آرام سکوت کنم

سکوت دل !

چقدر دلم میخواهد آرام بخوابم

عطش لبانم را بوسه ای باید !

بوسه ی آرام مرگ!

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389 ساعت 20:49 توسط مهسا |

رویای با تو بودن...

 

 
بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.

باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و

در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم

تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم و

از زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم

و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را

 به دستان گرم تو میرساند.

آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.

در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند،

 گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده

و چه زیباست رویای با توبودن...

+ نوشته شده در دوشنبه سوم آبان 1389 ساعت 21:57 توسط مهسا |

پاییز _مرگ آشناییها !

باز پاييز است ...

باز اين دل

 از غمي ديرينه لبريز است...

باز مي لرزد به خود

سرشاخه هاي بيد سرگردان...

باز مي ريزد فرو

 بر چهره ام باران...

باز رنجورم! خداوندا! پريشانم!

باز مي بينم كه

بي تابانه گريانم...

باز پاييز است.........

باز اين دنيا غم انگيز است.......

باز پاييز است و هنگام جدايي ها......

باز پاييز است و مرگ آشنايي ها.........

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر 1389 ساعت 20:52 توسط مهسا |

نازنینم

 

 نازنینم روزی که سرم را به آغوش سرد روزگار سپردم تنها تکیه گاه تو بودی

تو بهانه ای برای شکستن بغض ها و دلتنگی های تنهایی هایم

بهانه ای برای فراموش کردن درد های گذشته ام

توای که با ورودت به دنیای من تمامی واژه های زندگی ام را معنا بخشیدی

و احساس نیستی و پوچ بودن را از من گرفتی

و به من یاد دادی که هر شب زیر نور ماه نام خدا را زمزمه کنم

تویی که هر وقت می خندیدی  غم پنهانی در صورتت موج می زند

نمی دانم چرا تقدیر ماندن را برایت جایز نمی دانست

باید می رفتی چون چاره ای به جز رفتن نداشتی

تو بر ضریح خاطره ها دخیل بستی و رفنی

چون تقدیر بین من و تو قفل های بی کلیدی را بست که هرگز باز نشد

تو رفتی اما یاد و خاطراتت همیشه با من است

همیشه جای رد پایت بر کوچه دل باقی است

و چشمان گریانم انتظارت را می کشند

ای کاش بدانی هر شب از ابر های متلاطم و گریان سراغت را می گیرم

من این دلتنگی را دوست می دارم

چون بوی تو را می دهند

در این شب های دلتنگی به باران محتاجم

چون سکوتم را به او بخشیدم تا بفهمی به تعداد قطرات باران دلتنگت هستم

به باران محتاجم تا بشوید صورتم را از این اشک های بی امانی که

از دوری تو صورتم را پوشانده .

دستانم را به سوی آسمان بلند می کنم

و می گویم خدایا صبوری را به من بیاموز

و نقش غم را هیچ گاه در زندگی کسی به تصویر نکش

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 ساعت 21:23 توسط مهسا |

چه زود گذشت ...

چه زود گذشت .....

براي هم بودن و براي هم سوختن...

چه زود گذشت بي‌قراري ديدارمان...

چه زود دستانت از درخشش نوازش به تيرگي بي‌مهري عادت كرد...

و لبخند غبار سايه‌ي سردي از جلوه‌ي بودنت را نشانم داد...

چه زود نشانه‌ي كوچه باغهاي خاطره را فراموش كردي...

چه زود قرارهامان را آفت پژمردگي زد...

چه زود در بيشه‌ي تو آهوي سرگردان كه به تو پناه آورده بود رانده شد...

چه زود بي‌قرار تنهايي شديم و چه زود همراهيمان گذشت...

چه زود گذشت بي‌قراري ديدارمان...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389 ساعت 23:42 توسط مهسا |

تولدت مبارک

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو /   کاشکی میشد که جونمو هدیه بدم برای تو

درسته ما نمیتونیم این روزو پیش هم باشیم  /   بیا به جاش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم

می خوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم   /   از لحظه لحظه های جشن تو و خیالمون عکس بگیرم

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون   /    چراغونیه جشنمون ستاره های کهکشون

به جای شمع میخوام برات غمهاتو آتیش بزنم   /  تو غمهاتو فوت بکنی منم ستاره بیارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم   /    کهکشونو ستاره هاش دریا و موج و ماهیاش

بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش   /   یه عاشق با یه قلب بی قرار و کوچک

فقط میخوان بهت بگن تولدت مبارک

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خرس کوچولو اگه یه وقت اومدی اینجا برو ادامه مطلبم بخون.رمزش شماره شناسنامه خودته 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389 ساعت 22:58 توسط مهسا |

تو نگرانم نشو

امشب همه چیز روبه راه است

همه چیز ........ باورت میشود؟

دیگه یاد گرفتم شبها بخوابم "با یاد تو"

تو نگرانم نشو!

همه چیز را یاد گرفته ام

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم بی صدا کنم!

یاد گرفته ام که چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی

یاد گرفته ام .....نفس بکشم بدون تو ...... و به یاد تو

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن

وجای خالیت را با خاطرات با تو بودن پر کنم!

یاد گرفته ام که بی تو بخندم!

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم ...و بدون شانه هایت

یاد گرفته ام... که دیگر عاشق نشوم

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم!

و مهمتر از همه یاد گرفته ام که با یادت زنده باشم و زندگی کنم

اما هنوز یک چیز هست ....که یاد نگرفته ام

که چگونه......!برای هخمیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم!

و نمیخواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو!!!

"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت.....

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر 1389 ساعت 22:57 توسط مهسا |

درد دوری

  مگر درد دوری تورا کسی می تواند بفهمد؟

مگر کسی می تواند بفهمد نبودنت برایم چه عذابیست؟

ساعت هایم دقیقه هایم ثانیه هایم بوی تورا گرفته اند

تویی که نیستی

اما رویای بودنت آن قدر شیرین است

که گاهی فراموش می کنم که نیستی

گاهی آن قدر تورا حس می کنم که از یاد می برم که نیستی

باور نمی کنم که تورا نداشته باشم

وای...نمی دانی چه می کشم

وقتی به خود می آیم و می بینم که بودنت رویایی بیش نبود

آن قدر برایم زیادی که به رویایی از تو هم قانعم

اما تا کی می شود فقط با یک رویا زندگی کرد؟

آخر تک تک لحظه های زندگی واقعیست

نبودنت واقعیست ... تنهاییم واقعیست... و بودنت دروغین

آری به خود دروغ می گویم که می آیی .....

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر 1389 ساعت 13:17 توسط مهسا |

روز مبادا

وقتی تو نیستی


نه هست های ما


چونان که بایدند


نه باید ها...

مثل همیشه آخر حرفم


و حرف آخرم را


با بغض می خورم


عمری است


لبخند های لاغر خود را


در دل ذخیره می کنم :


باشد برای روز مبادا !


اما


در صفحه های تقویم


روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد


روزی شبیه دیروز


روزی شبیه فردا


روزی درست مثل همین روزهای ماست


اما کسی چه می داند ؟


شاید


امروز نیز روز مبادا باشد !



وقتی تو نیستی


نه هست های ما


چونانکه بایدند


نه باید ها...



هر روز بی تو


روز مبادا است !

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام خرداد 1389 ساعت 12:29 توسط مهسا |

تو بمون

عطش كوير تشنه
عطش خواستن من بود
اخرين برگ برنده
لحظه باختن من بود

*

عشق يه بازي قماره
راه پرگردو غباره
گاهي خنده گاهي گريه
مثل پاييزو بهاره

*

نميخوام بازنده باشم
توبمون تازنده باشم
توي اين بازي اخر
بزار من برنده باشم

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389 ساعت 13:24 توسط مهسا |